اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
برخیز تا طریق تکلف رها کنیم
دکان معرفت به دو جو بر بها کنیم
گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
.
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
.
مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
گردون نرهد ز تند رفتاری
گیتی ننهد ز سر سیهکاری
.
از گرگ چه آمدست جز گرگی
وز مار چه خاستست جز ماری
تا ببازار جهان سوداگریم
گاه سود و گه زیان میوریم
.
گر نکو بازارگانیم از چه روی
هرگز این سود و زیانرا نشمریم