۱۱۱ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد

گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد

 

ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما

بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما

گردون نرهد ز تند رفتاری

گیتی ننهد ز سر سیه‌کاری

.

از گرگ چه آمدست جز گرگی

وز مار چه خاستست جز ماری

تا ببازار جهان سوداگریم

گاه سود و گه زیان میوریم

.

گر نکو بازارگانیم از چه روی

هرگز این سود و زیانرا نشمریم

سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت

که بی من، کس از چه ننوشیده آبی

.

ز سعی من، این مرز گردید گلشن

ز گلبرگ پوشید گلبن ثیابی

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

.

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

حکایت کنند از بزرگان دین

حقیقت شناسان عین الیقین

از جمــادی مـــُردم و نـــامی شـدم

وز نمـــا مـردم به حیوان بــــر زدم

.

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم

.