۱۸ مطلب با موضوع «شعر :: شهریار» ثبت شده است

خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

شهریار : به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاک

خوابم آشفت و سر خفته به دامان آمد

بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

شعر شهریار : خجل شدم زجوانی که زندگانی نیست

اشعار عاشقانه شهریار