هان ای پسر عزیز دلبند

بشنو ز پدر نصیحتی چند

 رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

دل من در هوای روی فرخ

بود آشفته همچون موی فرخ

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

وطن دوستی

ما که اطفال این دبستانیم

همه از خاک پاک ایرانیم

حمد خدا

حمد بر کردگار یکتا باد

که مرا شوق درس خواندن داد

مهر مادر

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت

من گرفتم تو نگیر

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر

من گرفتم تو نگیر


پسرکی در کلاس درس، دو خط موازی را کشید و آنها متولد شدند. چشمشان بهم افتاد و قلبشان برای هم تپید. خط اول گفت: می‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم، خانه‌ای داشته باشیم

غ

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی