بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
خود حقیقت نقد حال ماست آن
شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پا برهنه جانب مسجد دوید
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
درویشی که بسیار فقیر بودو در زمستان لباس و غذا نداشت. هرروز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را میدید که جامههای زیبا و گرانقیمت بر تن دارند و
رسم است هر که داغ جوان دیده
دوستان رأفت برند حالت آن داغ دیده را