بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پا برهنه جانب مسجد دوید

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

درویشی که بسیار فقیر بودو در زمستان لباس و غذا نداشت. هرروز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گرانقیمت بر تن دارند و

رسم است هر که داغ جوان دیده

دوستان رأفت برند حالت آن داغ ‌دیده را

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست



 

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما



 

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

 

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست


فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش