در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت

 

روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

 

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.

 

مردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

پیرمرد بر صندلی اش روی ایوان نشسته بود و پیپ می کشید.

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود.

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم". مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت

مردی، دیروقت، خسته از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

شیوانا در گوشه ای از بازار مشغول خرید بود.