عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر

گلچینی از اشعار حافظ

گلچینی از اشعار حافظ

.

.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

.

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

.

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

.

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…

.

در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت

کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم

راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم

.

گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم

.

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

.

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم

.

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم

.

نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

.

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

.

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

.

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

.

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

.

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

.

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

.

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

.

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

اشعار عاشقانه شهریار

اشعار عاشقانه شهریار

.

کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد

گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد

 .

زلف دوشیزه گل باشد و غماز نسیم

بلبل شیفته شوریده و شیدا باشد

 .

سر به صحرا نهد آشفته تر از باد بهار

هر که با آن سر زلفش سر سودا باشد

رستخیز چمن و شاهد و ساقی مخمور

چنگ و نی باشد و می باشد و مینا باشد

یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون

طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد

 .

لاله افروخته بر سینه مواج چمن

چون چراغ کرجی ها که به دریا باشد

این شکرخواب جوانی است که چون باد گذشت

وای از این عمر که افسانه و رؤیا باشد

گوهر از جنت عقبا طلب ای دل ورنه

 خزفست آنچه که در چنته دنیا باشد

 .

شهریاراز رخ احباب نظر باز مگیر

که دگر قسمت دیدار نه پیدا باشد

.....................................................................

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

 .

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

 .

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد

 .

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد

 .

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

 .

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

 

 

آرامگاه حافظ

آرامگاه حافظ

.

نام مجموعه آرامگاهی موجود در شمال شهر شیراز و در جنوب دروازه قرآن است. این مجموعه بهدلیل جایدادن آرامگاه حافظ شیرازی در خود به این نام مشهور شدهاست. مساحت حافظیه ۲ هکتار بوده و از ۲ صحن شمالی و جنوبی تشکیل یافته که این صحنها توسط تالاری از یکدیگر جدا شدهاند. این مجموعه ۴ درب ورودی-خروجی دارد که درب اصلی در سمت جنوب آن، دو درب در سمت غرب آن و یک درب در سمت شمالشرق آن قرار گرفته است. تالار حافظیه که از آثار دوره زندیان است، ۵۶ متر طول و ۸ متر عرض داشته و از ۲۰ ستونن سنگی، هرکدام به ارتفاع ۵ متر تشکیل شدهاست. این تالار پیشتر شامل ۴ ستون و ۴ اتاق بوده که بعدها اتاقها از محدوده آن حذف گردیدهاست. در سمت شرق و غرب تالار ۲ اتاق -یکی متعلق به سازمان میراث فرهنگی و دیگری مربوط به دفتر آرامگاه- وجود دارد. شیوهه معماری این تالار مربوط به دوره های هخامنشیان و زندیان  است.


ستاره

غزل۴

غزل۴


اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

...

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

...

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

...

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

...

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

...

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

...

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

...

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

...

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

...

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

...

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

...

سعدی

دانش

ز گهواره تا گور دانش بجوی

سایت جامع علمی وسرگمی دانش
آرشیو مطالب
نویسندگان
عنوان بنر