دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

مطالب پیشنهادی
دسته ها
آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۰:۳۸ - نیلوفر کیانی
    ممنون !

آخرین مطالب

این تصاویر جلوه‌های ویژه کامپیوتری نیست بلکه از قطرات آب درست شده است.


دانشمند

ا

ایدز

طبق گفته ی یک متخصص بیماری های عفونی  علائم ابتلا به HIV ایدز، کاهش وزن بدن بیش از 10 درصد در ماه، تعریق شبانه، سرفه و تب، آفت های دهانی و تبخال بی علت و اسهال طولانی مدت و بیش از یک ماه است.

 اهمیت خودمراقبتی در زمینه پیشگیری از ابتلا به بیماری های عفونی و HIV ایدز بسیار مهم است و آموزش مهارت های خودآگاهی، عزت نفس، قدرت «نه» گفتن، توان حل مسئله و پر کردن اوقات فراغت به شیوه های جامعه پسند به افراد به ویژه کودکان و نوجوانان، نقش مؤثری در کاهش ابتلا به بیماری های عفونی دارد.

 

ضعف بسیاری از مبتلایان در گفتن «نه»  

 متأسفانه بسیاری از موارد ابتلا بر اثر عدم داشتن مهارت «نه» گفتن و قاطعیت ایجاد می شود که بر این اساس لازم است این مهارت به همه افراد به ویژه کودکان و نوجوانان، آموزش داده شود. این مدرس بین المللی ایدز گفت:آموزش مهارت های زندگی به ویژه خودآگاهی باید از دوران پیش دبستانی آغاز شود.

 

آموزش نحوه تعامل با دیگران از کودکی

 

نحوه تعامل با دیگران را به کودکان خود آموزش دهید

یکی از موارد ابتلا به بیماری های عفونی به علت سوء استفاده جنسی از کودکان رخ می دهد. بر این اساس توصیه می شود والدین هرگز اجازه ندهند که کودکانشان توسط دیگران لمس شوند و علاوه بر آن باید به کودکان آموزش داد تا سوار خودروی افراد غریبه نشده و از آنها خوراکی نگیرند.

لزوم یادگیری مراحل رشد کودکی و نوجوانی و آموزش آن به فرزندان اهمیت زیادی دارد. از طرفی آموزش باید در فضای مناسب و دور از جمع باشد، همچنین محتوای آن باید به شیوه رسمی بیان شود تا کودک یا نوجوان بداند که موضوع جدی است.

 

به کودکان بگویید به سرنگ های آلوده دست نزنند

ایدز پرچمدار بیماری های عفونی رفتاری است بنابراین می توان از سنین دبستان نحوه مراقبت و پیشگیری از این بیماری را به فرزندان خود آموزش دهیم. یکی از آموزش های رایج این است که به کودکان بگوییم چنانچه سرنگی را در پارک و خیابان پیدا کردند به آن دست نزنند زیرا برخی کودکان عادت دارند برای بازی و آب پاشیدن از سرنگ های آلوده استفاده می کنند حتی می توان به آنها گفت که این کار می تواند موجب مرگ ما شود.

در گام بعدی باید به آنها آموزش دهیم چنانچه به بیماری مبتلا شدند باید چه شیوه ای را در پیش گیرند. لزوم آموزش خودمراقبتی در زمینه عدم ابتلا به بیماری های عفونی و HIV ایدز در سنین دوست یابی به ویژه در مورد پسران اهمیت زیادی دارد، همچنین لازم است راه های انتقال ایدز به آنها آموزش داده شود. متأسفانه هنوز برخی افراد معتقدند که رفتارهای پرخطر جنسی عامل ابتلا به HIV ایدز نیست.

اصول پیشگیری از ایدز کدام است؟

الفبای پیشگیری از ایدز با «پرهیز»، «پایبندی»، «استفاده از ابزار ایمن» و «درمان» است. وی افزود:در «پرهیز» باید به افراد یاد دهیم که از رفتارهای پرخطر جنسی بپرهیزند و پیش از ازدواج خویشتن داری کنند. مدرس بین المللی ایدز ادامه داد:لزوم «پایبندی» به ارزش های اخلاقی و اسلامی و آموزش به افراد مجرد و متأهل برای پایبندی به خانواده، جامعه و همسر نقش مؤثری در کاهش ابتلا به بیماری های عفونی و HIV ایدز دارد.

استفاده از ابزاری که مانع از ابتلا به ویرویس HIV ایدز می شود نیز اهمیت زیادی دارد. متأسفانه برخی فکر می کنند پیشنهاد در این خصوص به معنی این است که آموزشگران با رفتارهای جنسی مبتلایان موافقند در حالی که این روش برای عدم ابتلای سایر افراد پیشنهاد می شود.

 اهمیت درمان در 24 ساعت اول ورود ویروس به بدن

در گام آخر توصیه می شود افراد در 24 ساعت اولیه ورود ویروس به بدن که معمولا در پی تماس های جنسی، نامطمئن و تزریق خون و فرآورده های خونی آلوده اتفاق می افتد به درمانگاه های بیماری های رفتاری مراجعه کنند. وی افزود:این درمانگاه ها به مدت یک ماه داروهای «زیدوودین» و «لاموودین» را به صورت رایگان در اختیار مبتلایان می گذارند و مشخصات و نشانی فرد را نیز ثبت نمی کنند. این دارو به صورت قرص و کپسول وجود دارد و مبتلایان باید از هر کدام 3 عدد به صورت روزانه مصرف کنند.

مهم ترین علائم ابتلا به HIV ایدز چیست؟

علائم ابتلا به HIV ایدز، کاهش وزن بدن بیش از 10 درصد در ماه، تعریق شبانه، سرفه و تب، آفت های دهانی و تبخال بی علت واسهال طولانی مدت و بیش از یک ماه است.

متأسفانه افراد زمانی متوجه ابتلا به HIV ایدز می شوند که ویروس وارد بدنشان شده است. ممکن است این ویروس تا 20سال علامتی نداشته باشد. این در حالی است که ویروس در مدت نهفتگی قابل انتقال به دیگران است حتی ممکن است نتیجه آزمایش پس از ورود ویروس تا یک ماه نیز منفی باشد. 


نمناک

سخن بزرگان

" قشنگترین چیزهای دنیا نه قابل دیدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند. بلکه باید آنها را با قلب خود حس کنید " . هلن کلر

 

غ

 

" بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای. بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن " . مارک تواین

 

غ

 

" رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری " . جبران خلیل جبران

 

غ

 

" کارمندان نابکار ، از دزدان و آشوبگران بیشتر به کشور آسیب می رسانند " . ارد بزرگ

 

غ

 

" از دواج قرارداد دونفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد " . مارک تواین

 

غ

 

" نبوغ ، جوهر تفکر است " . ژان پل ساتر

 

غ

 

" اندیشه و انگاره ای که نتواند آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است " . ارد بزرگ

 

غ

 

" آنکه ثروت خود را باخت ، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است " . سروانتس

 

غ 

" افراد منطقی خودشان را با دنیا تطبیق می‌دهند. افراد غیر منطقی سعی می‌کنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند. پیشرفت بستگی به افراد غیرمنطقی دارد " . جرج برنارد شاو

 

غ

 

" آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام می‌دهم، درک می‌کنم " . کنفوسیوس

 

غ

 

" «موانع»، آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشمتان را از روی هدف بر می‌دارید، به نظرتان می‌رسند " . هنری فورد

 

غ

 

" تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند: اول، مورد تمسخر واقع شده‌اند. دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است. سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شده‌اند " . آرتور شوینهاور

 

غ

 

" مدام برای انجام وظایف و کارهای اصلی خود وقت ایجاد کنید . هر روز برای انجام کارهای فردا برنامه ریزی کنید . چند کار کوچک را که باید حتما انجام شوند همان اول صبح انجام دهید . سپس بلافاصله به سراغ وظایف اصلی و مهم بروید و کار را تا به اتمام رساندن آنها ادامه دهید " . بردروم ریپورتس

 

غ

 

" آنکه پیاپی سخنتان را می برد ، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست " . ارد بزرگ

 

غ

 

" کسی که با من متفاوت است،نه تنها به من صدمه ای نمی زند بلکه باعث پیشرفت من می شود" . آنتوان دوسنت اگزوپری

 

غ

 

" محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی ست،درحالی که عاشق نبودن،یک بدبختی ست" . آلبرکامو

 

غ

 

" علاقه همه چیزرا شکوفا و تصاحب آنها را پژمرده می کند " . مارسل پروست

 

غ 

" اگر دست تقدیر و سرنوشت را فراموش کنیم پس از پیشرفت نیز افسرده و رنجور خواهیم شد " . ارد بزرگ

 

غ 

" وظیفه هنر،تقلید از طبیعت نیست،بلکه بیان آن است" . بالزاک


بیتوته 

دیابت
                                          دیابت چیست ؟                                                 
دیابت یک اختلال در سوخت و ساز(متابولیسم) بدن است در حالت طبیعی، غذا در معده تبدیل به گلوکز یا قند خون می شود. قند از معده وارد جریان خون می شود. لوزالمعده (پانکراس) هورمون انسولین را ترشح می کند و این هورمون باعث می شود قند از جریان خون وارد سلول های بدن شود. در نتیجه مقدار قند خون در حد نرمال و متعادل باقی می ماند.
ولی در بیماری دیابت، انسولین به میزان کافی در بدن وجود ندارد و یا انسولین موجود قادر نیست تا وظایف خود را به درستی انجام دهد، در نتیجه به علت وجود مقاومت در برابر آن، قند خون نمی تواند به طور موثری وارد سلول های بدن شود و مقدار آن بالا می ‌رود (تصویر بالا این فرآیند را به خوبی نشان می دهد. روی آن کلیک کنید).
انسولین هورمونی است که توسط سلول‌های "بتا" واقع در پانکراس ترشح می ‌شود و وظیفه ی اصلی آن کاهش قند خون است. 
پانکراسنیز یکی از غدد دستگاه گوارش است که در پشت معده قرار دارد. بالا بودن قند خون در دراز مدت باعث بروز عوارضی در سیستم قلب و عروق، کلیه‌ها، چشم و سلسله ی اعصاب می ‌گردد.
انواع بیماری دیابت
به طور کلی دیابت به چهار گروه دیابت نوع 1، دیابت نوع 2، دیابت حاملگی و دیابت به علل متفرقه تقسیم‌ بندی می شود.
دیابت نوع1:
در دیابت نوع 1 که 15- 10درصد کل موارد دیابت را تشکیل می ‌دهد، تولید انسولین از پانکراس به علت از بین رفتن سلول‌های سازنده ی انسولین، متوقف می ‌شود. به همین دلیل افراد مبتلا به این نوع دیابت باید از بدو تشخیص، انسولین مورد نیاز بدن را به صورت تزریقات روزانه تأمین کنند. به همین دلیل به آن "دیابت وابسته به انسولین" نیز می گویند.
دیابت نوع 1 اغلب در سنین زیر 30 سال به وجود می‌ آید، لذا به آن "دیابت جوانی" نیز می گویند.
دیابت نوع2:
دیابت نوع 2 بیشتر در بالغین بالای 30 سال و چاق دیده می ‌شود که 90- 85 درصد کل موارد دیابت را شامل می گردد و انسولین تولید شده از پانکراس در این افراد به خوبی عمل نمی ‌کند. در واقع یا پانکراس به اندازه ی کافی انسولین ترشح نمی‌ کند و یا این که انسولین ترشح شده، به علت وجود مقاومت سلول ها به انسولین مخصوصاً در افراد چاق، فاقد کارآیی لازم است.
به این نوع دیابت، "دیابت غیر وابسته به انسولین" یا "دیابت بزرگسالان" نیز می گویند.
دیابت حاملگی:
دیابت حاملگی به دیابتی گفته می ‌شود که برای اولین بار در طول حاملگی تشخیص داده شود. این نوع دیابت معمولاً گذراست و بعد از اتمام حاملگی بهبود می ‌یابد. خانم‌های مبتلا به دیابت حاملگی بعداً در معرض خطر ابتلا به دیابت نوع 2 هستند.
دیابت با علل متفرقه:
از علل متفرقه ی دیابت می ‌توان به جراحی، داروها (مثل کورتیکواستروئیدها)، سوء تغذیه و عفونت اشاره کرد.
5 اصل کنترل دیابت عبارتند از:
 آموزش، کنترل روزانه، تغذیه ی صحیح، فعالیت جسمانی و مصرف منظم داروها (قرص یا تزریق انسولین)
بیمارستان امام خمینی اشتر

 بهلول

عاقل ترین دیوانه

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد خلیفه آوردند هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار بهلول گرفت: اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست.

 

عیسی با حالتی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی؟

بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست.

هارون از کوره در رفت و فریاد زد : این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد.

بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هستی هارون !


بیتوته

عشق

عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستتدارد.


بیتوته

 برتری هنر بر ثروت

 حکیم فرزانه اى پسرانش را چنین نصیحت مى کرد: عزیزان پدر! هنر بیاموزید، زیرا نمى توان بر ملک و دولت اعتماد کرد، درهم و دینار در پرتگاه نابودى است، یا دزد همه آن را ببرد و یا صاحب پول، اندک اندک آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاینده و دولت پاینده است، اگر هنرمند تهیدست گردد، غمى نیست زیرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مایه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى کنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دریوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.


بیتوته

دباغ در بازار عطر فروشان

روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمان‌ها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هرکسی چیزی می‌گفت. یکی دهانش را بو می‌کرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می‌شد و تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اینکه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیرکی داشت او فهمید که چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است، با خود گفت: من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. مردم را کنار زد، و کنار برادرش نشست و سرش را کنار گوش او آورد بگونه‌ای که می‌خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب کردند و گفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان کرد.
ستاره

عشق

داستان کوتاه عاشقانه جراحی قلب :

پسر به دختر گفت اگه یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .

تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت: میدانی که من هیچ وقت نمیگذاشتم تو قلبت را به من بدی و به خاطر من خودت را فدا کنی، ولی این بود وفایت، حتی برای دیدنم هم نیامدی…شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.

چشمانش را باز کرد… دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده .شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.
الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که به تو سر نزدم چون میدانستم اگه بیایم هرگز نمیگذاری که قلبم را به تو بدم… پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدم..امیدوارم عمل پیوند موفقیت آمیز باشه.
عاشقتم تا بینهایت

دختر نمیتوانست باور کند…او این کار را کرده بود… او قلبش را به دختر داده بود…
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد… و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرف هایش را باور نکردم…


آرگا

ع

داستان عاشقانه کوتاه جولیا و دیوید :

روزی پسری خوش چهره در یکی از شهرها در حال چت کردن با یک دختر بود، پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به دختر پیدا کرد، اما دختر به او گفت: »میخواهم رازی را به تو بگویم.

«پسر گفت: گوش میکنم. دختر گفت: » من میخواستم همان اول این مسئله را با تو در میان بگذارم، اما نمیدانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آن طور که باید خوش قیافه نبودم، بابت این دو ماه واقعا از تو عذر میخوام.
« پسر گفت: »مشکلی نیست.« دختر پرسید: »یعنی تو الان ناراحت نیستی؟ « پسر گفت: » ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخالقیاتش با من میخواند فلج است، از این ناراحتم که چرا همان اول با من روراست نبودی، اما مشکلی نیست من باز هم تو را میخواهم و عاشقانه دوستت دارم.« دختر با تعجب گفت: »یعنی تو باز میخواهی با من ازدواج کنی؟«
پسر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: »آره عشق من«
دختر پرسید: »مطمئنی دیوید؟« دیوید گفت: »آره و همین امروز هم میخوام تو را ببینم.« دختر با خوشحالی قبول کرد و پسر همان روز با ماشین قدیمی اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت، اما هر چه گذشت دختر نیامد… پس از ساعاتی موبایل دیوید زنگ خورد…
دختر گفت: سلام. پیتر گفت: سلام، پس کجایی؟ دختر گفت: »دارم میآیم، از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟
« دیوید گفت: اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی آمدم عشق من. دختر گفت: آخه… پسر گفت: »آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم« و پایان تماس…
پس از گذشت دو دقیقه یک ماشین مدل بالا کنار دیوید ایستاد… دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه میکرد… پسر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه میکرد.
دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوارشو زندگی من… دیوید که هنوز باورش نشده بود، پرسید: »مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بدقیافه نبودی؟ پس… من همین الان توضیح میخواهم.« دختر گفت: »هیس، فقط سوارشو«
آری، دخترک داستان عاشقانه کوتاه ما، دختر یکی از ثروتمند ترین افراد آن شهر بود. آنها ازدواج کردند و بهترین و عاشقانه ترین زندگی را ساختند.
دخترک سالها بعد داستان عاشقانه زندگی خود را برای همه تعریف نمود و گفت هیچ وقت نمیتوانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد، زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمیتوانستم ریسک کنم… به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت شدم، سه سال طول کشید تا من دیوید را پیدا کردم، در این مدت طولانی به هر کس که میگفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد میکرد، اما من تسلیم نشدم و با خود میگفتم اگر میخواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. میدانم واقعا سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند، اما دیوید یک پسر نبود… او یک فرشته بود.
آرگا