عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر عنوان بنر

غزل ۱

غزل ۱


اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

...

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

...

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

...

قسمت خود می‌خورند منعم و درویش

روزی خود می‌برند پشه و عنقا

...

حاجت موری به علم غیب بداند

در بن چاهی به زیر صخره صما

...

جانور از نطفه می‌کند شکر از نی

برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

...

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نخل تناور کند ز دانه خرما

...

از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

...

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماورای فکرت دانا

...

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا

...

هر که نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

...

بارخدایا مهیمنی و مدبر

وز همه عیبی مقدسی و مبرا

...

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با همه کروبیان عالم بالا

...

سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت

ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا

...

سعدی

چشم انتظار

چشم انتظار


ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

...

دگر قمار محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

...

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

...

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

...

تو میرسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست

...

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

...

به لاله های چمن چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

مناجات

مناجات


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

...

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

...

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

...

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

...

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

...

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

...

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

...

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

...

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

...

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

...

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

...

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

...

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

...

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

...

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

گوهر فروش

گوهر فروش


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
.
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
.
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
.
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
.
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
.
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
.
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
.
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
.
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
.
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
.
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
.
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

دانش

ز گهواره تا گور دانش بجوی

سایت جامع علمی وسرگمی دانش
آرشیو مطالب
نویسندگان
عنوان بنر