دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

مطالب پیشنهادی
دسته ها
آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۰:۳۸ - نیلوفر کیانی
    ممنون !

آخرین مطالب

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهریار» ثبت شده است

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

.

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

.

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

.

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

.

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

.

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

.

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

.

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

.

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

.

اشعار عاشقانه شهریار

.

کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد

گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد

 .

زلف دوشیزه گل باشد و غماز نسیم

بلبل شیفته شوریده و شیدا باشد

 .

سر به صحرا نهد آشفته تر از باد بهار

هر که با آن سر زلفش سر سودا باشد

رستخیز چمن و شاهد و ساقی مخمور

چنگ و نی باشد و می باشد و مینا باشد

یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون

طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد

 .

لاله افروخته بر سینه مواج چمن

چون چراغ کرجی ها که به دریا باشد

این شکرخواب جوانی است که چون باد گذشت

وای از این عمر که افسانه و رؤیا باشد

گوهر از جنت عقبا طلب ای دل ورنه

 خزفست آنچه که در چنته دنیا باشد

 .

شهریاراز رخ احباب نظر باز مگیر

که دگر قسمت دیدار نه پیدا باشد

.....................................................................

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

 .

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

 .

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد

 .

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد

 .

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

 .

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

 

 

 

 

تلفن رزرو تبلیغات:۰۹۱۴۹۹۴۲۴۷۳

 

شعر یاریمین قاصدی از زبان استاد شهریار


آسایش بزرگان


شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

...

بکاخ دهر که آلایش است بنیادش

مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

...

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن

هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

...

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن

برای خدمت تن، روح را نفرسودن

...

برون شدن ز خرابات زندگی هشیار

ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن

...

رهی که گمرهیش در پی است نسپردن

دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

...

پروین اعتصامی

درس حال


اگر بلاکش بیداد را به داد رسی

خدا کند که به سر منزل مراد رسی

...

سیاهکاری بیداد عرضه دار ای آه

شبان تیره که در بارگاه داد رسی

...

جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید

اگر به چشمه نوشین بامداد رسی

...

سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست

سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی

...

به گرد او نرسی جز به همعنانی دل

اگر چه جان من از چابکی به باد رسی

...

بهشت گمشده آرزو توانی یافت

اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی

...

ورای مدرسه ای شیخ درس حال آموز

بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی

...

غلام خواجه ام ای باد توتیا خواهم

اگر به تربت آن اوستاد راد رسی

...

ترا قلمرو دلهاست شهریارا بس

چه حاجتست به کسرا و کیقباد رسی

...

شهریار

 

دنیای دل


چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

وای بر من تن تنها و غم دنیایی

...

تیرباران فلک فرصت آنم ندهد

که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

...

لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست

حیف از ناله معصوم هزارآوایی

...

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی

گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی

...

من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت

در همه شهر به شیرینی من شیدایی

...

تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود

از چراغی که بگیرند به نابینایی

...

همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش

بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

...

گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

...

انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی

از جمال و عظمت چون افق دریایی

...

دست با دوست در آغوش نه حد من و تست

منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

...

شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است

گر برای دل خود ساخته ای دنیایی

...

شهریار

غزاله صبا


به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

...

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

...

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

...

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

...

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

...

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

...

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

...

اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

...

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را

...

شهریار