دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

مطالب پیشنهادی
دسته ها
آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۰:۳۸ - نیلوفر کیانی
    ممنون !

آخرین مطالب

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترکی» ثبت شده است

موزه قاجار تبریز

.

یکی از قشنگ‌ترین موزه‌های تبریز، موزه قاجار است. موزه قاجار که پیش از این خانه امیرنظام گروسی، از رجال سیاسی دوره ناصرالدین شاه بوده، عمارتی زیبا با حیاطی پر از گل دارد و سفری است به دوره قاجار. این موزه بخش های مختلفی دارد، یک تالار آن مخصوص پول و سکه‌های دوره قاجار است، تالاری دیگر مختص ظرف و ظروف، تالاری برای کاشی های رنگارنگ، تالاری برای تفنگ و اسلحه و تالاری برای ساز و تالارهایی هم برای وسایل دیگر. موزه‌ قاجار در یکی از محله‌های قدیمی تبریز به نام ششگلان قرار دارد. خیابانی که می‌توان خانه‌های قدیمی زیادی در آن پیدا کرد. مقبره الشعرا که مدفن بیش از ۴۰۰ شاعر نامدار ایرانی از جمله شهریار، قطران و اسدی طوسی است در این خیابان قرار گرفته.

آدرس: سمت راست خیابان ثقه الاسلام، در خیابان فرعی شهریار و در کنار بیمارستان کودکان


سیر ایران

ائل گلی تبریز

.

نمی‌شود تبریز رفت و به باغ ائل گلی یا استخر شاه سر نزد. ائل گلی که یکی از شلوغ‌ترین و پرطرفدارترین جاهای گردشگری تبریز است، مخصوصا در شب مشتاقان زیادی را به وسی خود جلب می‌کند. این باغ در حقیقت کاخی است که وسط استخری بزرگ قرار گرفته و به شکل جزیره درآمده است. ساخت اولیه استخر به دوران آقا قویونلوها برمی‌گردد و در دوره های بعد به تدریج تکمیل و به شکل باصفای امروزی درآمده.

آدرس: جنوب شرقی شهر قرار گرفته و ۷ کیلومتر با مرکز شهر فاصله


سیر ایران

 تالس میلتوسی

.

تالس یا طالس فیلسوف مکتب مَلَتی بود. از او که در نیمهٔ دوم سدهٔ ششم پیش از میلاد می‌زیست- به عنوان آغازگر فلسفه و نخستین چهرهٔ علم یاد می‌شود. یونانیان او را در شمار حکمای سبعه آورده‌اند.

تالس میلتوسی در حدود سال ۶۲۴ پیش از میلاد در شهر میلیتوس در ایونیه (غرب ترکیه امروزی) که باشکوه ترین و قدرتمندترین شهر یونانی در سواحل آسیای صغیر بود، به دنیا آمد. پدر وی اکسامیس و مادرش کلئوبولینه نام داشتند.

مشهور است که کلئوبولینه ، مادر تالس از پسرش درخواست می کرد تا ازدواج کند اما تالس علاقه ای به ازدواج نداشت و هر بار در برابر خواسته مادرش می گفت : مادر من هنوز برای ازدواج کردن جوانم . این پاسخ تالس تنها جوابی بود که همیشه به مادرش می گفت. تا این که در دوران پیری ، پس از خواهش دوباره مادرش برای ازدواج گفت : مادرم ، الان برای ازدواج خیلی دیر شده . هنگامی از او پرسیدند که چرا فرزند ندارد، در پاسخ می گفت: « چون عاشق کودکانم.» ( دیوگنس لائرتیوس ، ح ۳ قرن بعد از میلاد )

ایران مطلب

غزل۴


اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

...

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

...

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

...

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

...

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

...

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

...

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

...

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

...

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

...

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

...

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

...

سعدی

آرزوها۱


ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

...

چشم انتظار


ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

...

دگر قمار محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

...

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

...

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

...

تو میرسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست

...

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

...

به لاله های چمن چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

مناجات


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

...

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

...

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

...

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

...

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

...

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

...

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

...

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

...

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

...

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

...

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

...

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

...

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

...

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

...

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

گوهر فروش


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
.
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
.
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
.
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
.
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
.
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
.
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
.
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
.
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
.
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
.
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
.
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

سه تار من


نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه تسلی شب های تار من
.
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
.
در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
.
اشک است جویبار من و ناله سه تار
شب تا سحر ترانه این جویبار من
.
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
.
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
.
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
.
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
.
از چشم خود سیاه دلی وام میکنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من
.
اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان
بیدار بود دیده شب زنده دار من
.
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
.
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
.
جز خون دل نخواست نگارندهٔ سپهر
بر صفحهٔ جهان رقم یادگار من
.
زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من
.
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
.
من شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهریار من