دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

مطالب پیشنهادی
دسته ها
آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۰:۳۸ - نیلوفر کیانی
    ممنون !

آخرین مطالب

۲۴ مطلب با موضوع «ادبیات :: شهریار» ثبت شده است

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

.

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

.

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

.

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

.

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

.

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

.

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

.

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

.

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

.

اشعار عاشقانه شهریار

.

کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد

گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد

 .

زلف دوشیزه گل باشد و غماز نسیم

بلبل شیفته شوریده و شیدا باشد

 .

سر به صحرا نهد آشفته تر از باد بهار

هر که با آن سر زلفش سر سودا باشد

رستخیز چمن و شاهد و ساقی مخمور

چنگ و نی باشد و می باشد و مینا باشد

یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون

طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد

 .

لاله افروخته بر سینه مواج چمن

چون چراغ کرجی ها که به دریا باشد

این شکرخواب جوانی است که چون باد گذشت

وای از این عمر که افسانه و رؤیا باشد

گوهر از جنت عقبا طلب ای دل ورنه

 خزفست آنچه که در چنته دنیا باشد

 .

شهریاراز رخ احباب نظر باز مگیر

که دگر قسمت دیدار نه پیدا باشد

.....................................................................

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

 .

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

 .

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد

 .

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد

 .

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

 .

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

 

 

شعر یاریمین قاصدی از زبان استاد شهریار


فریده


هیچ آفریده ئی به جمال فریده نیست

این لطف و این عفاف به هیچ آفریده نیست

...

آن سروناز هم که به باغ ارم در است

فرد و فرید هست و لیکن فریده نیست

...

نرگس دریده چشم به دیدار او ولی

دیدار آفتاب به چشم دریده نیست

...

در بزم او که خفته فرو پلک چشمها

غیر از دل تپیده و رنگ پریده نیست

...

هر آهوئی به هر چمنی می چرد ولی

آن آهوئی که در چمن او چریده نیست

...

زلفش بریده رشته پیوند دل ولی

خود رشته ای که دل دمی از وی بریده نیست

...

از شهریار غیر گناه مجردی

یک نقطه سیاه دگر در جریده نیست

...

شهریار

همت ای پیر


پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست

همه آفاق پر از نعره مستانه تست

...

در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه تست

...

دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه تست

...

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه من همه در گوشه انبانه تست

...

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

رندم و حاجتم آن همت رندانه تست

...

ای کلید در گنجینه اسرار ازل

عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست

...

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه تست

...

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

همه بازش دهن از حیرت دردانه تست

...

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه تست

...

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه تست

...

شهریار

یکشب با قمر


از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

...

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید

چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست

...

آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست

...

شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

...

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست

...

هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا

جائی که کند ناله عاشق اثر اینجاست

...

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست

...

ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش

آی بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست

...

ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیداد گر اینجاست

...

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

بازآمده چون فتنه دور قمر اینجاست

...

ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید

کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست

...

شهریار

طور تجلی


شب به هم درشکند زلف چلیپائی را

صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را

.

داغ لاله


بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

...

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

...

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

...

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

...

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سفته را

...

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

...

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

...

یارب چها به سینه این خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

...

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

...

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

...

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

...

شهریار