دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

دانش

سایت جامع علمی ,فرهنگی وسرگرمی دانش

مطالب پیشنهادی
دسته ها
آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۷، ۰۰:۳۸ - نیلوفر کیانی
    ممنون !

آخرین مطالب

۲۰ مطلب با موضوع «ادبیات :: حافظ» ثبت شده است

 

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

.

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

.

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

.

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

.

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

.

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

.

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

.

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

گل بی رخ یار خوش نباشد

بی باده بهار خوش نباشد

.

طرف چمن و طواف بستان

بی لاله عذار خوش نباشد

.

رقصیدن سرو و حالت گل

بی صوت هزار خوش نباشد

.

با یار شکرلب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد

.

هر نقش که دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد

.

جان نقد محقر است حافظ

از بهر نثار خوش نباشد

رهروان را عشق بس باشد دلیل

آب چشم اندر رهش کردم سبیل

.

موج اشک ما کی آرد در حساب

آن که کشتی راند بر خون قتیل

.

بی می و مطرب به فردوسم مخوان

راحتی فی الراح لا فی السلسبیل

.

اختیاری نیست بدنامی من

ضلنی فی العشق من یهدی السبیل

.

آتش روی بتان در خود مزن

ور نه در آتش گذر کن چون خلیل

.

یا بنه بر خود که مقصد گم کنی

یا منه پای اندرین ره بی‌دلیل

.

با رسوم پیلبانان یاد گیر

یا مده هندوستان با یاد پیل

.

یا مکش بر چهره نیل عاشقی

یا فرو بر جامهٔ تقوی به نیل

.

حافظا گر معنیی داری بیار

ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد

گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد

.

مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل

بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد

.

در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است

آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

.

در کیش جان‌فروشان فضل و شرف به رندیست

اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد

.

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره‌ست

خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

.

می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت

جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد

.

حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی

روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

 

ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما

بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما

.

از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم

قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

.

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

 

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب